خرید بک لینک
ساعت باران گذشته است ساعت باران گذشته استو ساعت شکفتن رنگ‌هایی که خاموش‌اندبیهوده این پرنده عقربه‌هایش را باز می‌کند.اتاق ابری است و باد می‌آیدمن فاصله‌ی تاریکی رنگ‌ها رااندازه می‌گیرمسکوت زیاد گود نیستاما پهنه‌های تنهایی بی‌انتهاستوقتی هزاربار گرد تاریکی درها می‌چرخمبا پیچ محزون ساقه‌هاو اسبانی مرده زیر قدم‌هایمکه می‌چرخند و نمی‌چرخندو از زنگوله‌های‌شان صدایی نمی‌آیدسکوت کش می‌آید بین این نقطه‌های کورو منقار عقربه‌هامثل قدم‌هااز برچیدن تاریکی خسته می‌شوندساعت باران گذشته استفقط باد می‌آیداما مگ

برچسب: نویسنده: ترانه سلطانی تاريخ: يکشنبه 21 تير 1405 ساعت: 23:36

از بچگی اسم فاتح برایم نامی آشنا بوده، چون در منطقه‌ای متولد شده و زندگی کرده‌ایم که تماما مایملک فاتح یزدی محسوب می‌شد و به نام جهانش رونق گرفته بود. او در خاطرات کسانی که در قلمرو او کار کرده‌ بودند در دسته‌ی خوبها قرار داشت و البته به خاطر مصادره‌ی اموالش، در بین مردم کاملا معمولیِ کم‌درآمد و ناراضی از شرایط، خاطره‌‌ای خوش با پایانی غم‌انگیز. هر وقت از کنار باغی که در آن دفن شده بود، می‌گذشتیم او را اسیری می‌دیدیم که در قفس بی‌انصافی‌های روزگار گرفتار

برچسب: نویسنده: ترانه سلطانی تاريخ: يکشنبه 21 تير 1405 ساعت: 23:36

هنوز ادامه داری سه‌چهار روز پیش بعد از هفده سال در روستای پدری‌ام بودیم برای تشییع پیکر عموی دومم و بعد رفتیم به عیادت عموی بزرگترم که روزگاری مردی بود قوی‌بنیه و خوش‌مشرب که بزرگ‌ترین حسرتش نداشتن پسری بود که نامش را زنده نگه‌دارد. بعد از سه دختر پسردار شد اما پسر عمر کوتاهی داشت و تنها نشانه‌اش سنگ قبر آرزویی شد بر روی تپه‌ای بلند مشرف به خانه‌ی عموها که هم‌چنان از باد و باران در امان مانده است و خاطره‌ی داغی‌ شد شعله‌ور.حق آدم‌ها نیست این‌گونه فرو بریزند و تمام شوند. حقش نیست با آن‌همه رنجی ک

برچسب: نویسنده: ترانه سلطانی تاريخ: يکشنبه 21 تير 1405 ساعت: 23:36

عشق قابیل است امروز سر کلاس دوازدهمی‌ها از مولانا گفتم و نی‌نامه را شروع کردیم. به خاطر ضریب بالای درس ادبیات و نکته‌های ناتمام زبانی و ادبی همه از لذت ادبیات واقعی محروم شده‌ایم. مجبورم به هر شیوه‌‌ای ساعت درسی را جذاب نشان بدهم. در کنار روایت عشق و مولانا و رفاقت نامتعارفش با شمس [بر اساس اطلاعات زرد و خاله‌زنکی مجازی] دو غزل از زنده‌یاد نجمه زارع را به یاد گذشته مرور کردم و ناگهان چشم‌های خوابیده و حس‌های زنگار گرفته بیدار شدند و چقدر به وجد آمدند!! که مگر می‌شود شعر این‌همه درد عشق را بفهمد

برچسب: نویسنده: ترانه سلطانی تاريخ: يکشنبه 21 تير 1405 ساعت: 23:36

"ما از نسلی هستیم که می‌خواهد میان دو نسل که روی صندلی‌هایشان نشسته‌اند به زور خودش را جا کند؛ نصف ماتحتش گوشه این صندلی و نصف دیگرش گوشه آن صندلی. پیرها از صدقه سر جنگ با کوله‌باری از افتخارات غزل خداحافظی می‌خوانند و جوان‌ها برای خنده و سرگرمی انقلاب راه می‌اندازند و ما چهل‌ساله‌ها جان می‌کَنیم تا ماشین را بچرخانیم و تحقیر پیرها و ریشخند جوان‌ها را به جان بخریم. جامعه مصرفی، ای زکی! آیا تو، جوان، تو می‌دانی اولین پرتقالی که در سال ۱۹۴۶ بعد از پنج سال

برچسب: نویسنده: ترانه سلطانی تاريخ: يکشنبه 21 تير 1405 ساعت: 23:36

آواز قو سال اولی‌ست که با بچه‌های گرافیک و کامپیوتر کلاس دارم. هفته گذشته دعوت کردند فعالیت‌های‌شان_ژوژمان_ را ببینم. بچه‌های گرافیک عکاسی‌شان خوب بود، چیزهایی آموخته بودند، اما پیش زمینه ذهنی من از این بچه‌ها در کلاس ادبیات، کاملا خاکستری‌ست. درس‌های پایه و عمومی‌ را اصلا نخوانده‌اند، به بهانه آنلاین شدن کلاس‌ها در دوران کرونا؛ به خیال خودشان آمده‌اند هنرستان که از عربی و فارسی و ریاضی خلاص شوند. باورکردنی نیست که از هیچ داستانِ ادبی و شعری به وجد نمی‌آیند، موسیقی نمی‌دانند، کتاب نخوانده‌اند، ب

برچسب: نویسنده: ترانه سلطانی تاريخ: يکشنبه 21 تير 1405 ساعت: 23:36

خاموشی

به گفتۀ مولانا «چندین گاه گفت‌و‌گو را آزمودیم، مدتی صبر و خاموشی را بیازماییم» اما کو سخنی؟!

این چنین نامه که پُر ظلم و جفاست

کَی بُوَد خود درخور اندر دستِ راست؟!

برچسب: نویسنده: ترانه سلطانی تاريخ: يکشنبه 21 تير 1405 ساعت: 23:36

صفحه بندی